close
تبلیغات در اینترنت
تصویر : http://rozup.ir/view/2097567/کانال-سیمای-عشق.gif داستان

عاشقانه
مطالب عاشقانه،متن های آموزشی،اخبار
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
(نظرسنجي) شرکت در نظر سنجی باعث دلگرمی ماست
آیا از وبلاگ ما راضی بودید؟


جنسیت شما چیست؟


خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پيوندهاي روزانه
امکانات
تصویر : http://rozup.ir/view/2040592/امام-زمان-(عج).gif برای دریافت کد به ایدی تلگرام @Reza20d مرا جعه نمایید.
تصویر : http://rozup.ir/view/2041285/نظر-خواهی.gif
موضوع : اشعار , عاشقانه , دوبیتی , داستان , عاشقانه ,

مي نويسم : اين عشق…0:00
نقطه هايش با تـــو!

مي نويسم : شبنم…0:00
گل ِ سرخش با تـــــو!

مي نويسم : پرواز…0:00
آسمانش با تـــــــو!

مي نويسم : فرياد…0:00
شعله هايش با تـــو!

مي نويسم : دريا…0:00
تن ِ خيسش با تــــو!

مي نويسم : بوسه…0:00
تب ِ داغش با تــــو!
 
مي نويسم : دل دل…0:00
ضربه هايش با تـــــو!
❤️❤️:;❤️❤️

[ شنبه 31 تير 1396 ] [ 13:26 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 71 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

کودک از معلم میپرسد:

- آقا اجازه " مرد " به کی میگن ؟

معلم جواب میدهد:

- به کسی که مسئولیت قبول میکنه ، تکیه گاه

 خوبیه ، میشه روی قولش حساب کرد ، کسی که

 نمیترسه ، صبح تا شب تلاش میکنه تا محتاج دیگران نباشه

کودک جواب میدهد:

- وقتی بزرگ شدم من هم مثل مادرم ، مرد
 بزرگی خواهم شد



تقدیم به مادران نجیب سرزمینم روح مادران

 رفته شاد ، سلامتی همه مردا که مردونگی به جنسیت نیس به مرامه

[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 10:8 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 71 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.
مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟
گفت: نه.
مردگفت: فلان عابدبود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد.
نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد.
وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟ عابد پاسخ داد : "دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی."

@ch_seemayeeshgh

[ پنجشنبه 05 اسفند 1395 ] [ 10:36 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 22 ]
موضوع : داستان , عاشقانه , غم انگیز ,

📝
یادمه یه شب
خیلی دلم براش تنگ شده بود
اون از دوست داشتن من خبر نداشت!
نمیدونستم باید چیکار کنم...
عمدا واسش یه اس ام اس خالی فرستادم
یک دقیقه نشد که جواب داد
"تاکسی خالی فرستادیا"
منم هول شدم گفتم

 

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ یکشنبه 01 اسفند 1395 ] [ 10:27 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 19 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ،
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ،
ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ | ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ،
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

[ یکشنبه 01 اسفند 1395 ] [ 2:5 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 13 ]
موضوع : متن عاشقانه , جملات سنگین , جملات آموزنده , داستان , پندآموز ,

ﻋﮑﺎﺱ: ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟
ﭘﺴﺮ: ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﺸﻪ؟
ﻋﮑﺎﺱ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﺭﻭ ﮐﻮﻟﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ
ﭘﺴﺮ: ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻬﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ؟
ﻋﮑﺎﺱ: ﭼﻪ ﮐﻤﮑﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﮐﻤﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﻣﻮ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﮐﻨﯽ؟
ﻋﮑﺎﺱ: ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ عجله ﺩﺍﺭﻡ
همه میتونن ادعای آدم بودن بکنن ولی هر کسی نمیتونه آدم باشه؛ دنیای ما اینچنین است

[ جمعه 29 بهمن 1395 ] [ 15:1 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 38 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

 
🌷🌹🌹🌹🌹🌷
  روباهی از شتری پرسید : عمق این رودخانه چقدر است ؟
شتر جواب داد : تا زانو
ولی وقتی روباه توی رودخونه پرید ، آب از سرش هم گذشته !
و همانطور که در آب دست و پا میزد و غرق میشد به شتر گفت : تو که گفتی تا زانووووو !
شتر جواب داد : بله ، تا زانوی من ، نه زانوی تو !
هنگامی که از کسی مشورت میگیریم یا راهنمایی میخواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم .
« لزوماً هر تجربه ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست »
افلاطون می گوید :
اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ
🌷🌹🌹🌹🌹🌷

[ جمعه 29 بهمن 1395 ] [ 13:50 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 23 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ:
«ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟»
حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ!»

http://www.seemayeeshgh.rozblog.com
سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!»
سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!»

منبع : @sotedlanhh 👈

[ چهارشنبه 20 بهمن 1395 ] [ 5:56 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 5 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

#داستان_آموزنده

🍃پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.

وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
«گلستان سعدی»

جز راست نباید گفت

[ یکشنبه 17 بهمن 1395 ] [ 9:50 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 8 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت: «پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است.»

http://www.seemayeeshgh.rozblog.com

مرد در جواب گفت: «چه پسر زیبایی» و در ادامه گفت: «او هم پسر من است» و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: «سامی وقت رفتن است.»

سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت:

 

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید

 



ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 بهمن 1395 ] [ 9:39 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 18 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

به بهلول گفتن:
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟
ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ.
ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ.
ﮔﻔﺘند : ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ.
ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ، ﺧﺪﺍ ﺭﺯّﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ.
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ یهودی ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﺁﻫﺎﻥ، ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر یهودی ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ.
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجریهودی ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟؟

[ دوشنبه 11 بهمن 1395 ] [ 21:1 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 5 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

#داستانک

مرﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ.

یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ...

ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ.

ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ

 

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مرجعه نمایید


ادامه مطلب
[ جمعه 08 بهمن 1395 ] [ 11:5 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 8 ]
موضوع : داستان , عاشقانه , پندآموز ,

#داستانک

🌸✨ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش در ﻓﻘﺮ زﯾﺎد زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاب ، ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮد از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ ﺷﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای او ﺑﺨﺮد ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﺳﺮو ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﺪ.

 

 


🌸✨ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺰن آﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮش ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧﻢ ﺑﺨﺮم ﺣﺘﯽ ﺑﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﭘﺎرﻩ ﺷﺪﻩ و در ﺗﻮاﻧﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﻨﺪ ﺟﺪﯾﺪی ﺑﺮاﯾﺶ ﺑﮕﯿﺮم ..
✨ﭘﯿﺮزن ﻟﺒﺨﻨﺪی زد و ﺳﮑﻮت ﮐﺮد. ﭘﯿﺮﻣﺮد

 

 

برای مشاهده ادامه این داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ جمعه 08 بهمن 1395 ] [ 10:52 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 13 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

🌸✨داستـــــان هاے
               پنــــــد آمـ👌ـوز✨🌸


🌸✨زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به

 

برای مشاهده ادامه این داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ سه شنبه 05 بهمن 1395 ] [ 20:50 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 12 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

زوج جوانی به محل جدیدی نقل مکان کردند .

 

صبح روز بعد هنگامی که داشتند صبحانه میخوردند ، از پشت "پنجره" زن همسایه را دیدند که دارد لباس هایی را که شسته است آویزان میکند .
زن گفت :

 

برای مشاده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ سه شنبه 05 بهمن 1395 ] [ 9:57 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 10 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

همین یک جمله رمز تمام زیبایی های رفتاری دنیاست
بدون توقع و با دلی صاف هر کاری از دستت بر میاد انجام بده

⭕️ @gilasmilas ⭕️

[ جمعه 01 بهمن 1395 ] [ 21:32 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 13 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

چند وقت پیش در یک مهمانی، یکی از مهمانها پس از اتمام مکالمه تلفنی جنجالی که با همسرش داشت با چشمان خشمگینی رو به جمعیت گفت:
این زن من عقل نداره...
من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و بهش گفتم:
اگه عقل داشت که زن تو نمی شد.
بحث بی عقل بودن زن ها، بحث بسیار تامل برانگیزی است.

به عقیده من:

 

 

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ جمعه 01 بهمن 1395 ] [ 21:28 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 8 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

🍂مردي وارد داروخانه شد وبالهجه اي ساده  گفت:
کرم ضد سيمان دارين؟
🍂متصدي داروخانه با لحني تمسخر آميز گفت:
بله که داريم کرم ضد تيرآهن و آجرم داريم حالا خارجي ميخواي يا ايراني؟
خارجيش گرونه ها گفته باشم!
🍂مرد نگاهي به دستانش کرد و روبه روي فروشنده گرفت و گفت:
ازوقتي کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده نميتونم دخترمو نوازش کنم...
اگه خارجيش بهتره، خارجيشو بده !
لبخند روي لبان متصدي يخ زد!!!
🍂واقعا چه حقير و کوچک است آن که به خود مغرور است
چراکه نمي داند بعد از بازي شطرنج
شاه وسرباز را دريک جعبه مي گذارند...
انسانيت و تقواست که سرنوشت ساز است ...
🍂جايگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه " قبر "است...
مواظب باشيم که «تقوا»بايک «تق» «وا» نرود!!!!!
براي رسيدن به کبريا بايد نه "کبر"داشت نه"ريا"!

[ سه شنبه 28 دي 1395 ] [ 20:7 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 45 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

#داستان_کوتاه

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت

 

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار...

 

 

دوستان نظر یادتون نره

[ چهارشنبه 22 دي 1395 ] [ 10:30 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 8 ]
موضوع : متن عاشقانه , جملات زیبا , داستان , پندآموز ,

دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.
گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم  شد ۳۰ تومن...
بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.
گفتم مگر شریک نیستید؟؟
گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره.
من هم برای این طبع بلندش دوباره 10 تومن بهش دادم
تشکر کرد و دوباره 5 تومن داد به اون یکی و رفتن
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم
اونجا بود یاد جمله زیبایی که روی پل عابر خونده بودم افتادم


 

بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی.
«همه میتونن پولدار بشن اما همه نمیتونن بخشنده باشن
پولدار شدن مهارته اما بخشندگی فضیلت» «باسوادشدن مهارته اما فهمیدگی فضلیت.. «همه بلدن زندگی کنن اما همه نمیتونن زیبا زندگی کنن
زندگی عادته اما زیبا زیستن فضیلت...

🆔 @andishe_noviin

 

 

 

نظر یادتون نره دوستان

[ چهارشنبه 22 دي 1395 ] [ 10:22 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 33 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

✨🔷بـــهلول و کمک به فـقــرا 🔷✨

روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند

سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند

و او را به نزد هارون الرشید بردند

هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول  به بهلول بدهند

که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند

بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید

هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !

چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟

بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم

چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند

از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم

🌺🌺🌺🌺🌺
@masjede_hazratemahdi

[ جمعه 17 دي 1395 ] [ 19:53 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 5 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

*گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد.💥💥*
*عکس خودش را در آب دید.پاهایش باریک و کوتاه بنظرش آمد و غمگین شد.*
*اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد.*

www.seemayeeshgh.rozblog.com

*در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.💦*
*گوزن گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند.*
*اما وقتی به جنگل رسید،شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد.💦*
*صیادان سر رسیدند و او را گرفتند. گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:*
*دریغا ،پاهایم که از آنها ناخشنود بودم ، نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آنها می بالیدم،گرفتارم کردند.💦*

*چه بسا گاهی از چیزهایی که ناشکر و گِله مندیم،پله صعودمان باشد و چیزهایی که به آنها مغروریم مایه سقوطمان...!!!💦*     👑〽️

[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 11:28 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 1 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

👌 داستان کوتاه پند آموز

💭 در زمان حضرت موسي خشكسالي پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت حضرت موسي رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن. حضرت موسي به درگاه الهي شتافت و داستان  

 

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

 

 

.


ادامه مطلب
[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 11:16 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 7 ]
موضوع : داستان , پندآموز , اخبار , عمومی ,

رابطه قورباغه شدن عکس پروفایل ها و آمریکا!
پشت پرده ماجرای قورباغه شدن عکس پروفایل برخی چه بود؟باز هم پای آمریکا در میان است !


 پشت پرده ماجرای قورباغه شدن عکس پروفایل برخی چه بود؟باز هم پای آمریکا در میان است !

برخی از دوستان به مناسبت های مختلف عکس پروفایل خود را در شبکه های اجتماعی و برخی نرم افزارهای تلفن همراه غیر از تصویر خود انتخاب می کنند و این یک موضوع کاملا معمولی است. اما وقتی تعداد زیادی از دوستانتان به یکباره عکس قورباغه را براب پروفایل خود انتخاب می کنند متعجب می شوید!



چند روز قبل متوجه آن شدم که تعداد زیادی از دوستانم عکس قورباغه را برای پروفایل خود انتخاب کرده اند.علت را از یکی از آنها جویا شدم که این متن را در پاسخ برای من فرستاد :

داستان قورباغه شدن ِ من، برخورد با این پست ِ لعنتی بود!! من برای شما معما رو می‌نویسم ولی به این شرط که شما جواب رو برای من بفرستید. اگر اشتباه بنویسید باید به مدّت "سه روز" عکس پروفایلتون رو به یه قورباغه تغییر بدید. (همین بلایی که سر من اومد!) قبوله؟

...... ساعت 5 صبح ِ و شما خوابید، زنگ در خونه ی شما رو می‌زنن. می‌دونید که پدر و مادرتون هستن و قراره برای صبحانه بیان خونه‌ی شما. تو خونه مربای توت‌فرنگی، عسل، نون و پنیر دارید. چه چیزی رو اول باز می‌کنید؟ ......

یادتون باشه که اگر اشتباه بگید باید عکستون رو باید به مدّت "سه روز" به قورباغه تغییر بدید..! و قورباغه بودن خیلی بهتر از جرزن بودنِ! پی نوشت: هرکسی که اهل بازی و ریسک کردن هست مسیج بده منتظرم .

اما امروز صبح در یکی از شبکه های اجتماعی با متن زیر روبرو شدم:

ﻟﻄﻔﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ !!! ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ قورباغه ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺷﺪﻩ ﻋﮑﺲ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻞ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﯾﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ . ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﻼﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻣﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽﮔﯿﺮﻩ . ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﯿﺒﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿدن ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻗﻀﯿﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺷﻮﺧﯽ ﻣﺴﺨﺮﺳﺖ .

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ قورباغه ﻫﺎﺳﺖ . ﻓﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭖ . ﺱ ﺑﺎ ﻓﺮﺩﯼ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻃﯽ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﻋﮑﺲ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺸﻮﻥ ﺭﻭ به قورباغه ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻥ . ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺪﻭﺩ ﻫﻔﺘﺼﺪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ تومان ﺑﻮﺩﻩ .

برخیﻣﻨﺎﺑﻊ ﺁﮔﺎﻩ ﻣﯿﮕﻦ ﻃﯽ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﻮﻧﺴﺘﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻋﮑﺲ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ قورباغه ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻥ ﻭ ﺷﺮﻁ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ . ﺣﺎﻻ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﮕﯿﺪ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻃﻮ ﺑﺎﺧﺘﻪ . ﺍﻣﺎ ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯿﺪ . ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻃﻮ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﺳﺖ .

ﻭ ﺗﻌﻤﺪﺍ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺭﻭ ﺑﺎﺧﺘﻪ . ﭼﺮﺍ؟ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﻣﯿﮕﻢ . ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﻣﺠﺮﯼ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﻣﯿﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﺜﻼ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﺪ ﺑﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻦ؟ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﻟﻮﻭﯾﻦ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻣﯿﻞ ﻣﺎ ﻭ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻋﮑﺲ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻞ ﻓﯿﺴﺒﻮﮐﺸﻮﻧﻮ ﺑﻪقورباغه ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻥ . ﻣﺠﺮﯼ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﻣﯿﮕﻪ ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ . ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﻋﮑﺲ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻞ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻭ ﻣﻀﺤﮑﻪ ﺷﺪﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻦ .

این نمونه و هزاران نمونه ی دیگه نشان دهنده قدرت نفوذ در شبکه های اجتماعی است که نشان دهنده آن است که اگر مسئولان و فعالان اجتماعی بخواهند به سادگی می توانند در این نوع شبکه های اجتماعی موضوعی را فراگیر کنند.

[ جمعه 21 آبان 1395 ] [ 9:44 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 423 ]
موضوع : داستان , عاشقانه , پندآموز ,

دختر زشت و پسر کور

 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
www.seemayeeshgh.rozblog.com
 مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید.

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.
@DiyazpameRooh

[ جمعه 09 مهر 1395 ] [ 10:39 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 9 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

 کدخدای ده گفت: اگر با برادرت در افتادی
و می خواهی او را بکشی، اول بنشین و چپقت را چاق کن.
چپق اول که تمام شد، متوجه می شوی که روی هم رفته
برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است
و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی.
آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن.
بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است
 به سختی دعوایش کنی.
حالا چپق سوم را چاق کن.
وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ،
او را در آغوش می گیری!

www.seemayeeshgh.rozblog.com
نکته:
 در واقع آنکس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده.
 اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید
 و بخش عمده ای از عاطفه و ذهنتان را به او اختصاص دهید،
 در واقع به او اجازه تصاحب این بخشهای وجودتان را داده اید

نویسنده: ابراهیم_امینی

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ 12:8 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 16 ]
موضوع : داستان , عاشقانه , غم انگیز ,

🔱 @POSTCHII 🔱

♦️مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
www.seemayeeshgh.rozblog.com
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 14:35 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 15 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

✳️✳️✳️ مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهي نشسته بود.
@semayeeshgh
✳️ پادشاهی نزد او آمد،

✳️ از اسب پياده شد و ادای احترام کرد و گفت:

✳️ قربان، از چه راهی می‌توان به پایتخت رفت؟

✳️ پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسيد و بدون ادای احترام گفت:

✳️ آقا، راهی که به پایتخت می‌رود کدام است؟‌

✳️ سپس سربازي نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
@semayeeshgh
✳️ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

✳️ هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

✳️ مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:

✳️ به چه می‌خندی؟





ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 اسفند 1394 ] [ 11:16 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 9 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

زن فرعون تصميم گرفت که عوض شود،
و پسر نوح تصميمي براي عوض شدن نداشت...!
@semayeeshgh
اولي همسر يک طغيانگر بود
و دومي پسر يک پيامبر...!!!

براي عوض شدن هيچ بهانه اي قابل قبول نيست
اين خودت هستي که تصميم مي گيري تا عوض شوي...
@semayeeshgh
بعضي از چيزها دير که شد، بي‌فايده هستند مانند بوسيدن پيشاني يک مرده !

[ دوشنبه 17 اسفند 1394 ] [ 10:51 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 8 ]
موضوع : اشعار , عاشقانه , داستان , عاشقانه , پندآموز ,

بخونیدش خیلی قشنگه...

@semayeeshgh

پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نميخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگي من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسر در 1شهر ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسيد .مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید که زنش و بچش از ديدن پیرزن یه چشم بترسن.. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده .. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط 1 يادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود : پسره عزيزم وقتی 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادی،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زیبایی بودم و بعنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره تنم دادم،تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم .مواظب چشم مادرت باش .. اشك در چشمهای پسر جمع شد.. ولی چه دیر... سلامتی تمام مادرا لايك كنيد.هرکی مادرش رو دوست داره کپی کنه
نامردی کپی نکنی!!
⊙مامانم بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست
منم خیلی راحت درش رو باز کردم و گفتم :اینم کاری داشت؟؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
بدجوری بغض گلمو گرفت..

سلامتی همه باباها
................واما ..................

به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها...؟


به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!


به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد
،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!
                                    

به سلامتی مادر .
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!

به سلامتی
مادر که دیوارش
از همه کوتاه تره !!!!! خدایا هر کی این پست رو کپی کرد درد دلش رو رفع کن..
صحبتهای فرزندی در کنار قبر مادرش:

ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ ❗️
 @semayeeshgh
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻧﮑﻨﻢ ❗️
 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ❗️

ﻧﮕﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯿﻪ ❗️
 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ...❗️
 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ❗️

 ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ... ❗️

 ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ❗️

ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ناراحتت نکنم ❗️

دیگه صدامو روت بلند نمیکنم ، ❗️
 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﮔﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺩ... ❗️
@semayeeshgh
 
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﺎﺷﻪ ❗️

ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﯿﻢ
 
ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ ❗️
 
تا ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﺬﺍﺭ

ﺷﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺍﺯ ﮐﺮﺩﺍﺭﺷﻮﻥ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺑﺸﻦ...

 
سلامتیه همه مادرای عزیز

که نبودشون اول بدبختی هاست.❗️



 🌸 اگر مادرت هنوز کنارت است ↩️

او را رها مکن ↪️

و محبتش را فراموش نکن
@semayeeshgh
وکاری کن که راضی باشد
چون در تمام زندگی فقط یک مادر داری و وقتی میمیرد ،

 آنگاه ملائکه میگویند که

 فوت شد آن کسیکه به سبب آن به تو رحم میگردد.❗️

↩️امکان ندارد بخوانی وبه اشتراک نگذاری...↪️

                

[ سه شنبه 06 بهمن 1394 ] [ 22:46 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 16 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

برای خنديدن وقت بگذاريد... زيرا موسيقی قلب شماست.
💌 برای گريه کردن وقت بگذاريد... زيرا نشانه يک قلب بزرگ است.
💌برای خواندن وقت بگذاريد... زيرا منبع کسب دانش است.
💌برای رؤيا پردازی وقت بگذاريد... زيرا سرچشمه شادی است.
💌برای فکر کردن وقت بگذاريد... زيرا کليد موفقيت است.
💌برای کودکانه بازي کردن وقت بگذاريد... زيرا ياد آور شادابی دوران کودکي است.
💌برای گوش کردن وقت بگذاريد... زيرا نيروی هوش است.
💌برای زندگي کردن وقت بگذاريد... زيرا زمان به سرعت می گذرد و هرگز باز نمی گردد.
 www.seemayeeshgh.rozblog.com
💌مأموريت ما در زندگی « بدون مشکل زيستن »
نيست، « با انگيزه زيستن » است...☺️

[ پنجشنبه 24 دي 1394 ] [ 20:55 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 9 ]
موضوع : اشعار , عاشقانه , داستان , عاشقانه ,

بسلامتی شبی که مثل هميشه با بغض خوابم ببره😔
به سلامتی اجیمم که بازم بگه توله سگ عاشقتم....😘
پاشوو...جون من....
بسلامتی اون لحظه ای که مامانم با گلویی پر از بغض بگه .... دخترم
پاشو🍷
بسلامتی خودم که دلم ميخواد اشكاشون و پاك كنم و بهشون بگم من زنده ام کنارتونم اما ديگه نشه...🍻
 بسلامتی وقتی ک منو ميشورن...🍷
مامانم جیغ میکشه ک باید حموم عروسیتو میکردی ن حموم زیر خاک رفتنتو....
سلامتی همه صدا ها از کوچک تا بزرگ ک بلند داد میزنن به عزت لا اله الا الله  بلند بگو  لا اله الا الله..

بلند بگو لا اله الا الله
بسلامتی اولین مشت خاکی ک روم ریخته ميشه...🍷
ب سلامتی کوهی از خاک ک من زیرش مي مونم..🍷
سلامتی خودم ک خاک سپاریم تموم شد همه رفتن کسی پیشم نموند مثل همیشه ...
تنها موندم .

سلامتی رفیقام و داداش کوچولوم ک دلشون واسه اذیت کردنام تنگ میشه🍻
بِــــسِلامَـتیِ 🍷
نَبودَنَم😔
نَخَندیدَنَم😊
نَشکَستَنَم😭
بٌغـــــــْض نَکَردَنَم😞
به سلامتي راحـــَت خوابیــــــْــــدَنم َتا ابـْْـــــــَــــــد ...🍷🍷🍷🍷🍷

حداقل بگو خدانکنه

[ سه شنبه 15 دي 1394 ] [ 12:16 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 11 ]
موضوع : اشعار , عاشقانه , داستان , پندآموز ,

♦️ گاندی قشنگ میگه :
اگر جرات زدن حرف حق را نداری لااقل برای کسانی که حرف نا حق میزنند دست نزن.

کاری که خیلی از ما رعایت نمیکنیم...!!!!
ناپلئون میگوید:
دنیا پر از تباهی است،
نه به خاطر وجود آدمهای بد،
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب.

وقتی برنامه های شعبده بازی رو نگاه میکنم متوجه نکته خوبی میشم:

مردم برای کسی دست میزنن که گیجشون کنه،
نه آگاهشون!!!...

 

[ سه شنبه 01 دي 1394 ] [ 18:57 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 11 ]
موضوع : اشعار , عاشقانه , داستان , عاشقانه , پندآموز , غم انگیز ,

اين متن واقعا دلتنگ کننده است ...
وقتي پشت سر پدرت از پله ها پايين
مي روي
 و مي‌بيني چقدر آهسته مي رود
تازه مي‌فهمي چقدر پير شده !
 وقتي مادر بعد از غذا، پنهاني مشتي دارو را مي‌خورد ، تازه مي‌فهمي چقدر درد دارد اما چيزي نمي گويد..
.
در 10 سالگي : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
در 15 سالگي : ” ولم کنين ”
در 20 سالگي : ” مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم ”
در 25 سالگي : ” بايد از اين خونه بزنم بيرون ”
در 30 سالگي : ” حق با شما بود ”
در 35 سالگي : “ ميخوام برم خونه پدر و مادرم ”
در 40 سالگي : ” نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
در شصت سالگي : ” من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الآن اينجا باشن ...
.
و اين رسم زندگي است....
چه آرامشي دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هيچ زماني دير نيست حتي همين الآن....


[ سه شنبه 01 دي 1394 ] [ 18:45 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 15 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

ﺑﺨﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ :;

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﻬﻮﯾﻪ ﺍﯼ ﺣﺮﻡ ﺍﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏) ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ  ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺻﺤﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ ﺍﻗﺎ . ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺘﺮﺟﻤﺶ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻬﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ؟؟ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻣﺸﮑﻠﻤﻮﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﻞ ﺑﺸﻪ . ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺮﻭﺍﺗﺸﻮ ﺍﺯﮔﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ ﺍﻗﺎ . ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺘﺮﺟﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺣﺎﻟﺶ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺷﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﻌﺪﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﻠﺞ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺠﺎﯼ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺭﺿﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﺗﻮﻥ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻀﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﮐﺮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﻗﺎﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺎ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .. ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﻟﺮﺿﺎ ﺍﮔﻪ ﺍﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﮐﭙﯿﺶ ﮐﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﻨﻪ . ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏)
خدا
خداا
خدااا
خداااا
خدااااا
خدااااااا
خداااااااا
خدااااااااا
خداااااااااا
خدااااااااااا
خداااااااااااا
خدااااااااااااا
خداااااااااااااا
خدااااااااااااااا
خداااااااااااااااا
خدااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااا
خدااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

دوســـــــــــــــــت داررررررررررررررررررررررم

♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

اینوبه اشتراک بزار وبدون قرار نیست پولی بهت برسه یا خبرخوشی
فقط ادمهایی رو الان تواین لحظه یادخداشون میندازی تا یادشون باشه خداهست!!!

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 19:40 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 31 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

خیلی قشنگه بخونید:



ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽﮐﺮﺩ .ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ..…ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺷﺖ .ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ، ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ، ﺑﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﯿﻦﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ، ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭﺁﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :ﻫﺮ ﺳﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!!زندگی عمل کردن است .این شکر نیست که چای را شیرین میکند بلکه حرکت قاشق چای خوری است که باعث شیرین شدن چایی میشود.....!

در بازی زندگی استاد تغيير باشيم
نه قربانى تقدير

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 19:37 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 28 ]
موضوع : داستان , پندآموز ,

هر گاه عیبی در من دیدی،به خودم خبر بده نه کسی دیگر را،
چون تغییر آن دست من است!!!
کار اولت ثواب دارد و نصیحت است، اما گزینه دوم غیبت و گناه است،
چرا موقعی که چیز منفی در کسی می بینیم، جز خودش همه را خبر می دهیم؟؟؟؟؟
 ما شهرت را با صحبت کردن در مورد یکدیگر می دانیم نه با یکدیگر!!!
جمله ای که بر یک هتل نوشته بود شگفت زده ام کرد :
"اگر سبب رضایتت شدیم از ما سخن بگو و گرنه با خود ما بگو"
بر خود تطبیقش دهیم تا غیبت از میانمان از بین برود!!!

نصیحت کن اما رسوا نکن!!!
سرزنش کن اما جریحه دار نکن!!!
بهشت وعده دور از دسترسی نیست اگر بی بهانه خوب باشیم!

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 19:28 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 21 ]
موضوع : داستان , پندآموز , غم انگیز ,

روزی از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست
 گفت :
درد دندان
و داشتن زن بد.
حکیمی این مطلب را شنید و گفت :
دندان را می توان کشید و زن را می توان طلاق داد.
بدترین دردها درد چشم و داشتن فرزند بد است.
نه چشم را می توان جدا کرد و نه نسبت فرزند را می توان منکر شد.

بیایید فرزندان خوبی باشیم

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 19:25 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 13 ]
موضوع : اشعار , متن عاشقانه , داستان , پندآموز ,

آخرِ پاییز نزدیک شد و همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!
اما تو بشمار...
تعداد دل هایی را که به دست آورده ای....!
بشمار تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشانده ای...!
بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و یا غم ریخته ای...!
فصل زردی بود اما تو چقدر سبز بودی...!
نگران جوجه ها هم نباش آن ها را بعدا با هم میشماریم...
و در آخر...
" امیدوارم همه ی لحظه های پایانی پاییزت
پر از خش خش آرزو های قشنگ باشد"
"آمین"

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 11:6 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 7 ]
موضوع : اشعار , شهریار , عاشقانه , داستان , عاشقانه ,

هریار بسیار زیبا و پر احساس و البته جواب شیرین شهریار بسیار جالب است.
روزﯼ شهریار نامه ای دریافت می کند که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش ﻧﺒﻮﺩ!
فقط نوشته بود که:

«عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداه من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دارالفنون است؟ نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم...»

و روز بعد ﺷﻬﺮﻳﺎﺭ پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود:

●پیر اﮔﺮ باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
●وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
●هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
●دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
●پیل ماه و سال را پهلو نمی کردم تهی
●با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
●هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان
●من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
●یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید
●آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
●روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
●نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 10:56 ] [ رضا درمانی ][ بازديد : 16 ]
آخرين مطالب ارسالي
شعر برای محرم2 تاريخ : شنبه 25 شهریور 1396
شعر برای محرم1 تاريخ : شنبه 25 شهریور 1396
شعر برای محرم تاريخ : شنبه 25 شهریور 1396
عید سعید غدیر خم مبارک تاريخ : شنبه 18 شهریور 1396
شعر دل شکسته تاريخ : شنبه 31 تیر 1396
شعر ساعت صفر عاشقی تاريخ : شنبه 31 تیر 1396
شعر کوتاه عاشقانه تاريخ : شنبه 31 تیر 1396
نه آزادم بو عالمده،نه الده ایختیاریم وار تاريخ : جمعه 23 تیر 1396
کاش من سورمه اولایدیم چکیلیدیم گوزووه تاريخ : جمعه 23 تیر 1396
شعر عاشقانه بسیار زیبا و احساسی برای عشقم تاريخ : پنجشنبه 22 تیر 1396
صفحات سایت
تعداد صفحات : 2

آرشيو
تبادل لينک هوشمند
تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان عاشقانه به آدرس www.seemayeeshgh.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

عنوان :
آدرس :
کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
جست و جو